تبليغاتX
دچار باید بود

دچار باید بود

 

 

پشت اين پلك هاي ماشيني...

خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این

توده نرم و خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده

بیندازم دور ، بیندازم جلو سگ...

(صادق هدايت)

........................................

شوكرانيــست حال و احوالت، با گــروهي اجـنّه آجـيني

صفحه اي لعنتي و تاريك است، پشت اين پلك هاي ماشيني


در لجن زار فـــكر، تبعيدي... منطق الطير مرگ زائـيـدي

غرق در يك گناه تكراري، بيست سال است سيب مي چيني


رقص هاي قرون وسطـايي، فكرهاي عجيب وُدكايــي

هم زدن هاي دائم چايي، چرخش چشم.. صندلي.. سيني...


بوف كوري به خاك افتاده، حس و حالي زفرم افتاده

كنج حمامِ سرد و نحس آلود، رويدادي دوباره در «فيني»


با خيالات چِـرت مأنوسي، پاي در لنگه كفش كابوسي

لرزش و اضطراب و ترس انگار، چشم در چشم كنستانتيني..


بر صليب قيافه ات ميخي، گيرِ سلول هاي تاريخي

غل و زنجيرِ آه و نفرين و... حس جان دادن گيوتيني!


ايستادي و مشت مي كوبي، بر ترَك هاي سرد آيينه

رو به افزايش است تكرارت... لحظه ها را دوباره مي بيني


مي كشي مغز را به صلّابه، با همين حرف هاي هذياني

«پسر نوح با بدان...» تو ولي، با خودت ناشيانه مي شيني!!


تا چه اندازه مفت، بي معني، غرُ زدن هاي بي هدف يعني..

واژه ها را دوباره چك كردي به خودت هم عجيب بد بيني!

.

.

.



چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 |

 

وقتي گلاب شاخه ي كاشاني ام كني...

رفتي دوباره گندمِ آباني ام كني

حس غريب تاغِ بياباني ام كني


وقتي تو نيستي قلمم رنج ميكشد

رفتي دچار  واژه ي هذياني ام كني


حالا دلم براي تو هِي شور مي زند

حالا تو رفته اي كه نمكداني ام كني


در من تويي، تو خاطر گل هاي صورتي

وقتي گلاب شاخه ي كاشاني ام كني


لبخند سوژه بود كه يك عمر سرخوش از

يك اتفاق لحظه اي و آني ام كني


هر شب مدام در دل من سبز مي شوي

هِي سبزتر عزيز، كه گلداني ام كني


هر سيب گونه هاي تو، نعناي بوسه هات

باعث شدست شاعر قلياني ام كني


مي چينمت دوباره ز ممنوعه شاخه ها

حتي اگر براني و شيطاني ام كني


«جز من تمام مزرعه باراني است»*، نه؟

خاتون بيا مترسك باراني ام كني


وامي از يوسف نجارزاده:

«جز من تمام مزرعه باران گرفته است

تنها ترين مترسك جاليز مي شوم»

..................

 در مصرع دوم بيت اول،تاغ نوعي درخت در مناطق گرمسيره كه تو بيابونا و كوير زياد به چشم ميخوره...مخصوصا اين طرفا...!!

(اين نكته رو به دليل پرسش  دوستان در كامنت ها عرض كردم)


یکشنبه 23 بهمن1390 |

 

پلاک سیزده...

تقدیم به بچه های سالهای شصت- نسل سوخته تاریخ ایران:

......................................................

چند پلکی را بیا تا این پلاک سیزده

هست تنها منتظر غمگین پلاک سیزده

 

آخرین بن بست پشت تارهای عنکبوت

حبس بر دیوار با لاتین پلاک سیزده

 

شب پر از آهنگ تنهایی، سکوت و باز هم

می زند بابغض، آهنگین پلاک سیزده

 

هیچکس با او نمی سازد دراین بن بست و او

مانده بس در حسرت چندین پلاک سیزده

 

او تمام فصل هایش را خزان نامیده است

برگ ریزان، مهر و فروردین پلاک سیزده

 

میچکاند از خودش اندوه را شعرانه تر

از فروغ و قیصر و پروین پلاک سیزده

 

شرمگین از حرف مردم از زمانه از خودش

بازهم تنها و سر پایین پلاک سیزده

 

کوچه هم حتی از او بیزار ازاو دلسرد شد

میشود بر دوش او سنگین پلاک سیزده

 

وعده وعده (صبح می آید کسی)اینگونه او

میکند افکار را رنگین پلاک سیزده

 

میشود تکرار،غربت نامه اینجا بازهم

یک غروب خلوت و تدفین پلاک سیزده

 

هیچ فرقی نیست دارد کم کم عادت میکند

او به این اقبال زهرآگین... پلاک سیزده

 


یکشنبه 2 بهمن1390 |

 

براي چشم هاي تو...

دوباره مي كِشد مرا، صلاي چشم هاي تو

به شعله زار اين غزل، هجاي چشم هاي تو

 

دوباره آسمان من پراز نگاهِ ماهِ تو

هواي اين غزل شده، هواي چشم هاي تو

 

هميشه فكر مي كنم، چه كرده اي براي او

چه شدكه ساختت چنين، خداي چشم هاي تو

 

همين كه افتد عكس تو به روي حوض، ماهيان

دوباره جمع مي شوند، براي چشم هاي تو

 

و واژه سعي مي كند براي شعر چشم تو

براي من درآورد اداي چشم هاي تو

 

چقدر خوب و دلنشين به (شور)...پلك هاي تو

هميشه  تار مي زند به پاي چشم هاي تو

 

اگرچه هستيم فقط همين قلم شده ست وبس

ولي تمام هستيم فداي چشم هاي تو

 


یکشنبه 20 آذر1390 |

 

رستگار...

 به مولایم...مرد ترین مرد عالم:

....................................................

گویی که میکشند غزل را به اضطرار

تأخیر نیمه شب، و قدم های بیقرار


یک مرد، یک تمام و وجودی پر از خدا

شاعر به لحظه لحظه ی او میشود دچار


تنها دلیل قافیه بارانی و غزل

هر گام او و چند پرنده که چند بار...


حتّی زمان که میل تحرک ندارد و

این لحظه عاشقانه ترین حد انتظار


درلحظه ی تبلور آیینه ای زعشق

در «خلسه ای عمیق» که مردآسمانه وار...


ناگه رسید لحظه ی طوفانی زمان

قلب تمام قافیه ها سجده چهار


یک ضربه یک شغاد که از نابرادری

خطی کشید بر سر خورشید روزگار


اینجای قصه قافیه ها مردنی شدند

«شاعر دراوج قصه کم آورد و رنگ باخت»*


آنگه ندای فزتُ و رَب… راشنید وبعد

شاعرگذاشت آخر این بیت رستگار
................................................................
*وامی از سید حمیدرضا برقعی


دوشنبه 11 مهر1390 |

 

شاعر...

شاعر علامتی که همیشه به سوی شعر

درهر جهت به حرکت و در جستجوی شعر


سرگشته و تمام  وجودش پر از خیال

گاهی دچار قافیه و گاه  توی شعر...


در ابرهای  خاطره و بغض و آرزو

باریده  می شود  ز بگوی ومگوی شعر


هر چند  گاهکی نی  تکرار میزند

گاهی  که  گیر میکند او در گلوی شعر


شاعر تمام سهم  خودش را ز زندگی

درگیر واژه  میکند و آرزوی  شعر


حالا تمام ثانیه ها ایستاده اند

مبهوت رقص قافیه و های و هوی شعر...


جمعه 17 تیر1390 |

 

ماجرای من...

هر واژه  واژه  سطر به سطرت  برای من

همچون چراغ  شد ز پس  پلک های من


یک حس و دفتر و قلم اینها برای  تو

حالا  ببار قافیه ها را به  جای من


دیوارهای  خانه  تو را گریه میکنند

تصویر تو مکرر در انزوای من


هر روز میزند به سرم درد دل کنم

با دفترم که مطلع از ماجرای من...

د

ر این اتاق بعد  تو تکرار میشود

هر لحظه آن سکوت  تو در این صدای من


از لحن هر نگاه تو معلوم میشود

حالا رسیده است دگر انتهای من


«ای دوست همچنان دل من مهربان توست»*

حالا که نیستی تو دگر پا به پای من...


* بامن هزار نوبت اگر دشمنی کنی   ای دوست همچنان دل من مهربان توست(سعدی)


جمعه 17 تیر1390 |

 

سرگشته

باز از حدیث هستی خود، سیر زندگی

آتش به روی قصه ی تقدیر زندگی


از آتش مکرر شب ها و روز ها

دیوانه وار در تب تبخیر زندگی


صدها هزاربوته ی غم چشمه سار درد

نقشی به روی پرده ی تصویر زندگی


سرگشته وار دردل شب راه میروم

در هاله های خاطره درگیر زندگی


با التهاب درتب پرواز بی وقوف

پیوسته درحکایت زنجیر زندگی


تکرار بی حصار غروب وتب طلوع

افسانه ای زدامن تفسیر زندگی


نی نامه ای سحر زجدایی بخواند و رفت

بنشسته در کرانه ی شبگیر زندگی


از آسمان سرد و پر از درد می چکد

اشکی به روی خنده ی دلگیر زندگی


پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 |

 

غروب

غم ازغروب قصه ی دل پا گرفته است

خونابه ای به وسعت صحراگرفته است


از آسمان فصل کنونی چه می چکد؟

آتش به روی دیده ی گلها گرفته است


از حسرت نگاه تو تبخیر می شوم

ابری که جان زهستی دریاگرفته است


پژمرده لاله ای که به کابوس زمهریر

ازچشمه سار خاطره رؤیا گرفته است


صحرا که انتظار رخ رعد می کشد

آهنگ صامتی به تمنّا گرفته است


خورشید آن زمانه که از روز می سرود

تصنیف شب به وسعت یلدا گرفته است


تاریخ عشق باز به تصویر میرود

مجنون ببین که ماتم لیلا گرفته است


شب از نبود تو نی تکرار میزند

چون ابتدای شب دل دنیا گرفته است


درحسرت شکفتن یک شاخه ازبهار

غم ازغروب قصّه ی دل پا گرفته است


شنبه 23 بهمن1389 |

 



چهارشنبه 13 بهمن1389 |

 

نظر یادتون نره....


جمعه 1 بهمن1389 |

 
 

پيوند ها

بگو میراب ها برگردند

مهدي فرجي

حسنا محمدزاده

سید مهدی موسوی

مهدي قهرماني

وحيد نجفي

خاطره همتي

يوسف خچيني

احمد هادي

فاطمه اختصاري

رضا محمدي

اميد نقوي

غزل باراني

گشسب

محمد مرادي نصاري

مهرداد قصري فر

زهره محمدي

آذركشب

محمد حسيني مقدم

بهرام خليلي

ركن الدين

علي جان نثاري

سيد حميدرضا برقعي

سيد محمدرضا هاشمي زاده

يوسف

علي شفاعت پناهي

افسون سخن

حسين رجب دري

مهدي حسن زاده

یاسین

بهرام نوری گندم آباد

آپلود

امیرحسین عبایی

پویا اقرایی

میقات

هديه ارجمند

صدیقه کردزنگنه

وحيد رازيني

برديا

مهدي چراغي

علي رضا آسوده

وكيلي مطلق

راضيه..معجزه خاموش

تنها ترين حوا

ايمان بخشايشي

سميرا شهابي

زهرا رجايي

فرزاد ضيائي

ميروحيد ميررفتار

مهدي آخرتي

 

امکانات جانبي

RSS 2.0

 

Weblog Themes By Blog Skin

 

 
   

پيج رنک

دانلود آهنگ